تو در حاشیه ی گرداب به همه تعلقاتت آویزان ماندی ...
-
تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 22:00
تو در حاشیه ی گرداب به همه ی تعلقاتت آویزان ماندی ...در ادامه، با جزئیات بیشتری به تو در حاشیه ی گرداب به همه ی تعلقاتت آویزان ماندی ... میپردازیم.عجیب است... در ماندنمان با هم من بودم که رنج می کشیدم ... در نبودنمان هم، من..... از آنچه که به نظر می رسید انتخاب من است. از آنچه که انگار من می توانست...
-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 21:49
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است بسکه گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را خویش خویش من مرا و هر چه من ها بود سوخت کشتم آن خویش و زخاکش پروریدم خویش را معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس خویش بینی را گزیدم تا گذیدم خویش...
تو در حاشیه ی گرداب به همه ی تعلقاتت آویزان ماندی ...
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 16:04
عجیب است... در ماندنمان با هم من بودم که رنج می کشیدم ... در نبودنمان هم، من..... از آنچه که به نظر می رسید انتخاب من است. از آنچه که انگار من می توانستم به سادگی آن ....... و نمی دادم.......تو هم در
من فردا ندارم.
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:16
آنها که قدرِ امروز می دانند به بهای فردا......... من فردا ندارم. فردا نمی شناسم ... و آن را به هیچ قدری نمی دهم. ندارم که بدهمش. من به جستجوی آن می روم که ندارم...ودر رفتن است...مي سازم بلندمي شوم و ا
در یک زندگی دیگر
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:19
در یک زندگی دیگر در یک جای دیگر من عاشق دختری بودم که تنها یکبار دیدمش دخترکی که نه صدایش را به خاطر دارم و نه لبخندش را ... تنها برق نگاهش را ...و خاموشی هوشمندانه اش را.دختری بسیار جوان.حالا گاهی می شنوم ... نه ... حس می کنم که دل داده است یا بریده است ...که غمگین است گاهی یا سرگشته ... و خوشحال م...
یاد گرفتم که به مردم چیزهایی را بگویم که دوست دارند بشنوند ...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:19
یاد گرفتم که به مردم چیزهایی را بگویم که دوست دارند بشنوند ... نه چیزی را که فکر می کنم. مدتی است که در نوشتن دردها ترديد می کنم. بعد از چندين سال نوشتن. شايد چون باور دارم که دردهای ما شکستهای ما نيستند اما سرگشتی در ميان همهمه ی اين همه لغت که از در و ديوار روی سر خودمان خراب کرده ايم مرا در روشن ...
آسمان مرداد ماه ...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:19
آسمان مرداد ماه ... نفس بري خوشگل است. من با لحني که بيشتر شرارت درش هست تا اندوه، همصدا مي خوانم: «مي دوني ... دل اسيره ... اسيره تا بميره ... مي دوني بدون تو ... دلم طاقت نگيره ... مي دوني دل تنگ تو ... نموده اهنگ تو ... » ... ساکت مي شوم. صدا را خاموش مي کنم و شيشه هاي ماشين را تا آخر پايين مي کش...
نامه ی دهم
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 21:32
.... نامه ام را خوانده بودی؟..... نامه ی دهم. .... .؟ نامه های شماره دارمن. نامه هايي که هر ده تايشان انگار يکی بودند. هفت و هشت را با هم و نه و ده را هم با هم ..... تو هفت و هشت را هرگز نديدی. نخواندی. .... باز نشده ..... و يازدهمين، که آخرين هم بود تنها يک کارت بود. کارت تبريک. کارتی که تو هرگز نگ...
سعي مي کنم
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 23:45
سعي مي کنم چيزها را بپذيرم همانطور که هستند. آدمها را ... شهرها را ... و روزها را. آسان نيست. باور کن. شايد به طول يک زندگي زمان لازم است تا جاي خودم را پيدا کنم. جايي را که احساس مي کنم بايد باشم ... و - الان گمانم که- هستم. شايد ... اما چندين زندگي لازم است تا بپذيرم و دوست بدارم و مدارا کنم. که ن...
من از ميان همهی شما، منتظر کسی بودم، که نيامد!
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 23:45
ديگر نديدمت، نه در باد و نه در فانوس ديگر نديدمت، نه بر پلک پروانه و نه در تخيل شبنم ديگر نديدمت، نه در صبحی از پی شب و نه در شبی از غروبِ همان روز بیرويا که فرداش آدينه بود. عجيب است، چشمهای همهی مردگان مرا مینگرند. چشمهای همهی مردگان، همزادانِ ستارهاند. دريغا سوسوی منتظر! بلکه تو از خود من، به اشا...
سعي مي کنم چيزها را بپذيرم همانطور که هستند.
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 23:44
سعي مي کنم چيزها را بپذيرم همانطور که هستند. آدمها را ... شهرها را ... و روزها را. آسان نيست. باور کن. شايد به طول يک زندگي زمان لازم است تا جاي خودم را پيدا کنم. جايي را که احساس مي کنم بايد باشم ... و - الان گمانم که- هستم. شايد ... اما چندين زندگي لازم است تا بپذيرم و دوست بدارم و مدارا کنم. که ن...
تو آسمون هميشه از يه ارتفاعى به بعد
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 23:44
تو آسمون هميشه از يه ارتفاعى به بعد ديگه هيچ ابرى وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابرى شد با ابرها نجنگ فقط اوج بگير... ياحق.